فانوس کوچه باغ...

پیراهن آبی ماه

 

 

 

 

 

 پیراهن آبی ماه را پوشیده ام

 

 


بدیدن  شبانه های دریا

 

آه میکشم 

 

 پر از ترانه ام

 


صدای هزار اندوه میآید

 


از دل سوخته ام

 

باش تا فصل باران

 

تمام آبی ها ارزانی تو

 

ماه را پوشیده ام



در این شب تنهایی بلند ...


 

 

 

آگست دوهزار نه ...م/ شیدا ...///

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط Mehrdad نظرات ()

سمفونی فی البداهه....


آنجا که سخن نمی آید


آنجا که از گفتن حرف عاجزم


نام تو خود شاهکار میکند


سمفونی همیشه آشنا ...آری


دوباره آغاز می شود.


در بی نهایت این کهکشان خودم را گم کرده ام ...


اما وقتی حضور تو آغاز می شود

                      همه چیز به آرامش می رسد.


آرامشی که هیچ ربطی به زمین و زمینیان ندارد


من آن را با هیچ چیزی قیاس نتوانم کرد.


زیرا


                    همه چیز را به سلطه می کشد


                                          قلم سمفونی وارت.


باز هم آغازی دیگر.


آغازی از آن دست


که ماه و ستاره را


به هیجان می آورد


                                      در شبهایشان.


مبارک باشد


بر من ...بر تو ..و آنهایی که سمفونی را می فهمند ...


بداهه ها را از یاد می برم بی تو


اما اینجا که می رسم


پر پرواز میگیرم به بینهایت سمفونی قلم تو


جون 2007 ...///

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط Mehrdad نظرات ()


 از دور تا هنوز 





کجای این جهان ایستاده ای


این چنین تابناک


که بوی عطر نارنج می آید به مشام...


بوی راه ...


بوی توت ..


بوی شاه توت..


بوی بارون ...


بوی بادبادک ...


بوی کودکی ...


یادش بخیر باد ...


دریا که کرانه اش با من بود


و نسیم که شانه میکرد گیسوی بید را


و عشق که پای بازیهای کودکی میداد ...


و دستم پر از رنگهای آبی بود


و دلم پر از نیلوفران مست مرداب ...

بابا بزرگ بهترین هلوهای درخت هلو را


برای ما کنار میگذاشت ...


من از دور تا هنوز ایستاده ام


و بابا بزرگ گرچه دیگر پیش من نیست


اما در بهترین کنج دلم خانه دارد


خانه اش آباد باد




فوریه 2007 مهرداد . شیدا ...///


نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ توسط Mehrdad نظرات ()


Design By : Pichak